درود بر شما!
پس از زمانی که از نوشتن دور بودم باز خیال گفتن دارم و مهمتر آرزوی شنیدن. در بلاگ فمینیسم ایرانی با من همراه بودید, اگر با تیموکرات نیز واژه هایم را همراه باشید شاد خواهم بود.
واپسین پست این بلاگ را نخستین نوشته ام در بلاگ نوام گردانده ام تا باز بنویسیم و بخوانیم, بگوییم و بشنویم, با هم باشیم و بیاندیشیم.
شما را چشم انتظارم!
شاد باشید!
نخست یادآور شوم که در این نوشتار هرگز در پی روا دانستن دین داری یا رد بی دینی یا مخالف آن نیستم و تنها تصورات ذهنی این دو جهان بینی را کنار هم ارزیابی می کنم.
بسیار خرده می گیریم بر آنان که برداشت های گوناگون از دین را ناپسند می شمارند. آیا به راستی چند پاره کردن دین که بی شک برای باورکردگانش امری "مقدس" است پذیرفتنی است؟
مهم ترین ویژگی مکاتب انسانی شاید قابل اشتباه بودن آن ها باشد و از این روست که ایسم های گوناگون همواره در حال دگردیسی بوده اند و بر کامل شدن با پی بردن به کاستی های پیشین، پا فشاری کرده اند. امروز اگر کسی بر تمام بودن یک مکتب فکری بشری ایستادگی کند، وی را متهم به تعصب بی جا می کنند. حال بسیاری از مکاتب این گونه رقم خورده است که بخشی از آن را راه و بخش دیگرش را چاه بدانیم!
آری؛ آنگاه که سخن از اندیشه ای زاده فهم بشری است می توان برای دست یافتن به راه کاری بی مشکل پاره های نیک هر انگاره را برگزید و با در کنار هم گذاشتن آن هایی که تباینی ندارند چاره ای بهتر اندیشید.
ولی مگر نه اینکه دین داران پذیرفته اند که دینشان را برتر موجودی بی کم و کاست در اختیار آنان قرار داده است؟ پس چگونه ممکن است که بخشی از دینت را به بهانه ای به کنار گذاری و باقی اش را "مقدس" بنامی؟
اینجاست که من گمان می کنم دو راه بیشتر نیست! یا دینی را ایمان آورده ای که در این حال هرگز نمی توانی برای بایدها و نبایدهایش تبصره ای بنویسی یا به آسمانی بودن هیچ مکتبی باور نداری و راهت را در اندیشه اهای بشری می جویی. جدا از اینکه کدام یک حقیقت است آنچه روشن است اینکه حالت تعادلی بین این دو پذیرفته نیست! چطور می توان "تقدس" و "تمام نبودن" را در کنار هم گذاشت؟ آنکه مومن به دینی باشد برتر بودنش را قبول کرده و اگر در جایی از دستورات شک کند کل ایمانش را باخته است! اگر تنها پاره هایی از آن را بپذیرد آن مکتب "مقدس" آسمانی را تا اندازه مکاتب خطاپذیر انسانی پایین آورده است!
از این رو نمی توان از افراد دگم خواست که اندکی کوتاه آیند یا از بی دینان خواست که بخشی از دین را به عنوان امری "مقدس" بپذیرند.
بنا براین دیگر نمی توان گفت که من مسلمانم ولی خودم را در رعایت حجاب ملزم نمی دانم! نمی توان گفت من روزه را به عنوان بخشی زاید از دینی "مقدس" می دانم.
می توان بحث کرد که آنچه برخی تند روان باور دارند در اصل از دین نیست اما همگی نیک می دانیم که اصول کلی بسیار واضحند!
پس رادیکال بودن وهابیون را با بی اعتقادی برخی سوسیالیست ها از لحاظ ارزش استدلال تفاوتی نیست و مهمتر آنکه استدلال اینان را باید از استدلال اشخاصی که بر "تقدس" و "قابل تفسیر" بودن اصرار می ورزند ، برتر دانست.
اما آشکار است که این دو فکر رفتار هایی ناسازگار را به دنبال خواهد داشت. چه اگر دینداری در خرده ای از دینش تردید کند بر سر دوراهی رنج آوری میماند که ایمانش را ارج نهد یا عقلش را؟ ولی فرد بی دین اگر جایی از دین را نیک یافت می تواند آن را بپذیرد و باقی اش را به کناری نهد که او این را نیز چون دیگر مکاتب سیاه یا سفید نمی داند! این سرشت یک مکتب است که خاکستری باشد!


پژوهشگران فمینیست تاریخ فمینیسم را به سه بخش تقسیم کرده اند، که هر یک با نمودهای متفاوت موضوعات فمینیستی یکسان سر وکار دارند. موج نخست به جنبش فمینیسمی قرون نوزدهم تا اوایل بیستم منتسب می شود که به طور عمده با جنبش حق رای سر وکار داشت. موج دوم(دهه 60 تا 80) با نابرابری قوانین، به اندازه نابرابری های فرهنگی سر و کار داشت. فمینیسم موج سوم(دهه 90 تا اکنون) هم به عنوان ادامه و هم به عنوان واکنشی به نا توانی های ملاحظه شده موج دوم دیده شده است. در این یادداشت که ترجمه ای از wiki pedia می باشد به کوتاهی از این سه موج سخن رفته است و در یادداشتی دیگر وضعیت فمینیست های حاضر بررسی خواهد شد .
مروری کوتاه بر تاریخ فمینیسم را در ادامه مطلب ببینید.
همیشه بوده اند اموری که گوینده و مدعی آن هم باورشان نداشته است. اینکه "عدالت" را بین زوجین بتوان رعایت کرد هم از این دست ادعاهاست که مشروط کردن ازدواج مجدد به آن مشروط کردن کاری مذموم به قیدی ناممکن است. چه کسی می پذیرد که شخصی – مرد یا زن- وجود رقیبی را آن هم به صورت قانونی بپذیرد؟ مگرعدالت فقط مادیات است؟ آیا به راستی می توان باور داشت که اگر زنی به چنین مسئله دردناک و رنج آوری تن داد به این "عدالت" ایمان آورده و احساسش به آن مرد دگرگون نشده است؟

همه تجربه کرده ایم یا دست کم تجربه دیگرانی را دیده ایم که حتی سایه کمرنگی از حضور کسی که بخش کوچکی از علاقه و توجه شریکمان را به دست می آورد چطور روابط را مشوش و پریشان می کند.
تصور کنید زمانی که مادری کودکش را در بطن خود رشد می دهد مردش را اجازه دهند تا برای ارضای میلش که اکنون ممکن نیست به سوی دیگری رود!!!
متن کامل لایحه حمایت!! از خانواده را در ادامه مطلب مشاهده کنید.
9 سالگی! این عبارت چه واژه هایی را به ذهن شما راه می دهد؟
نشاط، پاکی یا سادگی را؟ یا آن شعر هایی که در این سنین زمزمه می کردیم را شاید؟ اما کنار چنین واژه هایی که شور و شادمانگی را در خود دارند؛ کودکان ایران با مفاهیم دیگری نیز درگیرند که این "9 سالگی" و "15 سالگی" را با رویدادهایی تلخ پیوند می زند!
مگر می شود خواند که دخترکی 13 ساله را-که در 8 سالگی در برابر کیسه ای برنج برای کار به خانه ای فرستاده شده است- به ارتکاب جرمی که خود هم به آن اعتراف نکرده است تا امروز که بیشتر از بیست سال دارد در قفس کرده اند و اشک نریخت؟ چطور می توان او را در زمانی که حتی حق رای نداشت دارای بلوغ فکری تصور کرد؟ چطور می توان او را در زمانی که اجازه رانندگی هم نداشت به خاطر بلوغ جنسی دارای مسئولیت کیفری دانست؟
این نه رمانی سوزناک است نه فیلمی تراژیک! این واقعیت امروز جامعه ایران است! تصورش هم سخت است و دردناک که بلوغ جنسی را در دختران و پسران برابر بلوغ و رشد کامل فکری قرار دهیم.
تصور کنید قوانین جاری به دختر بچه ای 9 ساله مانند یک انسان کامل می نگرد حال آنکه حتی در این 2 یا 3 سالی که در مدرسه بوده؛ چیزی بجز پیش پا افتاده ترین مسائل را نیاموخته است. تصور کنید کودکی را که عروسک بازی هایش ما را به خنده می اندازد؛ برای خطایی کودکانه محکوم کنیم.
در این یک ماه در دو پرونده احکامی بی سابقه از سوی 2 قاضی در یک پرونده و 3 قاضی در پرونده ای دیگر مبنی بر عدم بلوغ فکری برای دو متهم به قتل صادر شده است که بسیار جای شادی دارد ولی تا قوانین اصلاح نشوند نمی توان امید به قضاوت سلیقگی قضات داشت.
آن دخترک که در 13 سالکی هم شاید از کارهای طاقت فرسا شاداب نبود اکنون دیگر چهره اش نه معصومیت کودکانه دارد، نه نشاط نوجوانی و نه غرور جوانی را! او با مشکلات جدی روانی در انتظار آزدی است که همین چندی پیش با وثیقه ممکن شده بود ولی . . .
امروز او به جای کتاب قرص های قوی اعصاب در دست دارد و روزی را چشم به راه است که بزرگترها ببخشندش!
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابان های بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگ های شمعدانی رنگ می زد- آه!-
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
