نخست یادآور شوم که در این نوشتار هرگز در پی روا دانستن دین داری یا رد بی دینی یا مخالف آن نیستم و تنها تصورات ذهنی این دو جهان بینی را کنار هم ارزیابی می کنم.
بسیار خرده می گیریم بر آنان که برداشت های گوناگون از دین را ناپسند می شمارند. آیا به راستی چند پاره کردن دین که بی شک برای باورکردگانش امری "مقدس" است پذیرفتنی است؟
مهم ترین ویژگی مکاتب انسانی شاید قابل اشتباه بودن آن ها باشد و از این روست که ایسم های گوناگون همواره در حال دگردیسی بوده اند و بر کامل شدن با پی بردن به کاستی های پیشین، پا فشاری کرده اند. امروز اگر کسی بر تمام بودن یک مکتب فکری بشری ایستادگی کند، وی را متهم به تعصب بی جا می کنند. حال بسیاری از مکاتب این گونه رقم خورده است که بخشی از آن را راه و بخش دیگرش را چاه بدانیم!
آری؛ آنگاه که سخن از اندیشه ای زاده فهم بشری است می توان برای دست یافتن به راه کاری بی مشکل پاره های نیک هر انگاره را برگزید و با در کنار هم گذاشتن آن هایی که تباینی ندارند چاره ای بهتر اندیشید.
ولی مگر نه اینکه دین داران پذیرفته اند که دینشان را برتر موجودی بی کم و کاست در اختیار آنان قرار داده است؟ پس چگونه ممکن است که بخشی از دینت را به بهانه ای به کنار گذاری و باقی اش را "مقدس" بنامی؟
اینجاست که من گمان می کنم دو راه بیشتر نیست! یا دینی را ایمان آورده ای که در این حال هرگز نمی توانی برای بایدها و نبایدهایش تبصره ای بنویسی یا به آسمانی بودن هیچ مکتبی باور نداری و راهت را در اندیشه اهای بشری می جویی. جدا از اینکه کدام یک حقیقت است آنچه روشن است اینکه حالت تعادلی بین این دو پذیرفته نیست! چطور می توان "تقدس" و "تمام نبودن" را در کنار هم گذاشت؟ آنکه مومن به دینی باشد برتر بودنش را قبول کرده و اگر در جایی از دستورات شک کند کل ایمانش را باخته است! اگر تنها پاره هایی از آن را بپذیرد آن مکتب "مقدس" آسمانی را تا اندازه مکاتب خطاپذیر انسانی پایین آورده است!
از این رو نمی توان از افراد دگم خواست که اندکی کوتاه آیند یا از بی دینان خواست که بخشی از دین را به عنوان امری "مقدس" بپذیرند.
بنا براین دیگر نمی توان گفت که من مسلمانم ولی خودم را در رعایت حجاب ملزم نمی دانم! نمی توان گفت من روزه را به عنوان بخشی زاید از دینی "مقدس" می دانم.
می توان بحث کرد که آنچه برخی تند روان باور دارند در اصل از دین نیست اما همگی نیک می دانیم که اصول کلی بسیار واضحند!
پس رادیکال بودن وهابیون را با بی اعتقادی برخی سوسیالیست ها از لحاظ ارزش استدلال تفاوتی نیست و مهمتر آنکه استدلال اینان را باید از استدلال اشخاصی که بر "تقدس" و "قابل تفسیر" بودن اصرار می ورزند ، برتر دانست.
اما آشکار است که این دو فکر رفتار هایی ناسازگار را به دنبال خواهد داشت. چه اگر دینداری در خرده ای از دینش تردید کند بر سر دوراهی رنج آوری میماند که ایمانش را ارج نهد یا عقلش را؟ ولی فرد بی دین اگر جایی از دین را نیک یافت می تواند آن را بپذیرد و باقی اش را به کناری نهد که او این را نیز چون دیگر مکاتب سیاه یا سفید نمی داند! این سرشت یک مکتب است که خاکستری باشد!
