9 سالگی! این عبارت چه واژه هایی را به ذهن شما راه می دهد؟
نشاط، پاکی یا سادگی را؟ یا آن شعر هایی که در این سنین زمزمه می کردیم را شاید؟ اما کنار چنین واژه هایی که شور و شادمانگی را در خود دارند؛ کودکان ایران با مفاهیم دیگری نیز درگیرند که این "9 سالگی" و "15 سالگی" را با رویدادهایی تلخ پیوند می زند!
مگر می شود خواند که دخترکی 13 ساله را-که در 8 سالگی در برابر کیسه ای برنج برای کار به خانه ای فرستاده شده است- به ارتکاب جرمی که خود هم به آن اعتراف نکرده است تا امروز که بیشتر از بیست سال دارد در قفس کرده اند و اشک نریخت؟ چطور می توان او را در زمانی که حتی حق رای نداشت دارای بلوغ فکری تصور کرد؟ چطور می توان او را در زمانی که اجازه رانندگی هم نداشت به خاطر بلوغ جنسی دارای مسئولیت کیفری دانست؟
این نه رمانی سوزناک است نه فیلمی تراژیک! این واقعیت امروز جامعه ایران است! تصورش هم سخت است و دردناک که بلوغ جنسی را در دختران و پسران برابر بلوغ و رشد کامل فکری قرار دهیم.
تصور کنید قوانین جاری به دختر بچه ای 9 ساله مانند یک انسان کامل می نگرد حال آنکه حتی در این 2 یا 3 سالی که در مدرسه بوده؛ چیزی بجز پیش پا افتاده ترین مسائل را نیاموخته است. تصور کنید کودکی را که عروسک بازی هایش ما را به خنده می اندازد؛ برای خطایی کودکانه محکوم کنیم.
در این یک ماه در دو پرونده احکامی بی سابقه از سوی 2 قاضی در یک پرونده و 3 قاضی در پرونده ای دیگر مبنی بر عدم بلوغ فکری برای دو متهم به قتل صادر شده است که بسیار جای شادی دارد ولی تا قوانین اصلاح نشوند نمی توان امید به قضاوت سلیقگی قضات داشت.
آن دخترک که در 13 سالکی هم شاید از کارهای طاقت فرسا شاداب نبود اکنون دیگر چهره اش نه معصومیت کودکانه دارد، نه نشاط نوجوانی و نه غرور جوانی را! او با مشکلات جدی روانی در انتظار آزدی است که همین چندی پیش با وثیقه ممکن شده بود ولی . . .
امروز او به جای کتاب قرص های قوی اعصاب در دست دارد و روزی را چشم به راه است که بزرگترها ببخشندش!
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابان های بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگ های شمعدانی رنگ می زد- آه!-
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
